درباره نویسنده
محبویه جون
سلام محبوبه هستم متولد 14/11/70 از اینکه به وبم سر زدین خیلی خوشحالم ممنون میشم اگه جایی رو اشکال دارم بهم بگید و راهنماییم کنید چون تازه این و رو ساختم نظر فراموش نشه بای
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • محبویه جون
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • قصه...
  • خدا
  • هِی خیالِ نازکِ همیشه تنها!
  • سالی که گذشت
  • خدایا مرا کنارمگذار!
  • بهار . . .
  • عشق . . .
  • خدا . . .؟
  • فضیلتها و تباهی ها
  • پنجشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٩
  • چرا مسافریم؟
  • جنت
  • . . .
  • به روز شدن ...
  • شعر
  • یه دنیا خاطره
کلمات کلیدی مطالب
  • عشق (۱)
  • دیوانگی (۱)
  • بهشت (۱)
  • فضیلتها (۱)
  • تباهی ها (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اسفند ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • آذر ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
دوستان من
  • راد ,.~*¨¯*•فروغ لايزال,.-~*´¯¨*•
  • مرجانهای دریایی(مرجان خانوم گل و گلاب)
  • محمدرضا یه شاخه نیلوفریان!!!!!
  • Twilight fans(نسترن جون)
  • آجی مرجان جونم
  • مریم و بهزادی
  • سرونازشیراز
  • علی شادان
  • آشنای غریب
  • شیطون بلا
  • حسین
  • شب بو
  • فاطیما
  • یاسین
  • مرجان
  • بهروز
  • وحید
  • علی
  • رها
  • میثم
  • روزنه ای به ملکوت
  • سامان خان
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



یه دنیا خاطره
قصه...
نویسنده: محبویه جون - شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳٩٠
روزی مادر بزرگ خواهم شد...

و رویاهایم را قصه خواهم گفت،

و دنیای رویایم را برای نوه ام به تصویر می کشم،

و آن جا پرنسسی هستم،

و پرنسی دارم،که در دوردست،دلتنگ من است...

و به بوسه ای سبک،طلسمم را باطل می کند...

...

رویاهایم را برایش قصه خواهم گفت...

تا او هم مثل من،

تلخی روزهایش را،

تنهایی های بی پایانش را،

با آوازهای دنیای افسانه ها شیرین کند...

و امیدی،که هنوز،افسانه ها نمرده اند...

چرا که،روزی،در دورها،مادربزرگی قصه ی بوسه ی خودش را سروده است...

نظرات ()



خدا
نویسنده: محبویه جون - یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳٩٠

یه پارچه،چه به دست خیاط بیوفته و چه نیوفته بالاخره یه روزی پاره پاره می شه ولی چه بهتر که این پاره پاره شدن ها به دست یه خیاط باشه،چون بعدش تبدیل به یه جامه زیبا می شه.

یه خونه کلنگی چه به دست بنا بیوفته و چه نیوفته آخرش خراب میشه اما چه بهتر که این خراب شدن با کلنگ بنا باشه،چون بعدش یه برج آسمون خراش میشه.

یه زمین بالاخره زخم می خوره،ولی چه بهتر که این زخم ها و شیارها به دست یه کشاورز باشه چون آخرش یه مزرعه میشه،یه مزرعه سبز.

من و تو مثل همون پارچه،مثل همون خونه و مثل همون زمین می مونیم.یعنی نمی مونیم ویه روزی دیر یا زود کارمون ساخته می شه،ولی خدا کنه سوخته نشیم.

شکافی که بینی در ایوان کسری دهانی است،که گوید:بقا نیست کس را

حالا که اینجوریه،بیایم خودمون رو بدیم دست خدا.ولی یادمون باشه که خدا با ما همون رفتاری رو میکنه که زمین با دانه.وقتی دانه میره تو آغوش خاک،خاک نوازشش نمیکنه بلکه اونو در هم میشکنه و داغونش میکنه ولی خیلی طول نمیکشه که سبزش میکنه و بالا میاد و بالنده میشه و به ثمر میشینه و از دور و نزدیک میرن و زیر سایه ش میشینن.

ببین،این دانه چه می رفت در آغوش خاک و چه نمی رفت شکسته می شد ولی اگر در آغوش خاک شکسته نمی شد،مثلا زیر دست و پا می شکست و یا لای منقار کبوتری،دیگه اصلا سبز نمی شد و برای همیشه پرونده ش مختومه می شد.

حالا اگه می خوای درخت بشی بسم ا...،یعنی بری تو آغوش خدا،و خدا اول کاری که میکنه تو رو میشکنه،اما این اولشه،و راه خدا اولش خوش نیست به خاطر همین تو قرآن میگه:

والعاقبه للمتقین

یعنی آدمهای خوب،فقط عاقبت دارند یعنی اول ندارند.

بر خلاف آدمهای بد که اول دارند ولی آخر ندارند ینی آخرشون خوش نیست و به روغن سوزی می افتند و خوش به حال اونایی که آخر بین اند:

مرد آخر بین مبارک بنده ایست

هر که آخر بینه تعادل پیدا میکنه و هر که تعادل پیدا کنه زمین نمی خوره.یادش بخیر بچه تر از حالا که بودیم می خواستیم دوچرخه سواری یاد بگیریم،بزرگترها می گفتند:بچه جون نگاهت به اون دورای دور باشه،و به اون آخرها نگاه کن!اگه اینجوری نگاه کنی تعادل پیدا میکنی و اصلا زمین نمی خوری.

و الان می بینم روزگار همون چرخه و من و تو سوار بر این چرخ زمین می خوریم باید به فکر آخرتمون باشیم،فکر آخرت به آدم تعادل میده،بر خلاف دنیا که تعادل رو می گیره و زمین می زنه.

اگر هوای آخرت داشته باشیم دنیا هم خوش میگذره همونطور که بچه اگر آخرها و دورها رو ببینه از دوچرخه سواری لذت می بره.

بگذریم من فکر میکنم تو خودت رو به دست خدا دادی،یا خدا خواسته دستت رو بگیره و به خاطر همین بیماری اومده سراغت و تو اومدی سراغ بیمارستان.بپذیر که خدا می خواد از تو چیزی بسازه و می سازه،فقط به شرطی که تسلیم باشی.

خب همین جا اجازه بدین پایان حرف من باشه و آرزو کنم که روز سلامت شما نزدیک و نزدیکتر باشه.

و از این که حرفامو گوش دادین یه دنیا ممنونم.

و برای اینکه بدونین حرفام ریشه در کلام اهل بیت علیهم السلام داره چند تا روایت به یادگار تقدیمتون می کنم:

امام صادق(ع) فرمودند

وقتی خدا یه بنده ای رو دوست داشته باشه اونو به دردسر می اندازه و دچار بلا و مصیبت می کنه.

البته رازش هم معلومه چون می خواد بنده اش دلبسته به دنیا نباشه،اگه دلبسته به دنیا باشه دیگه چیزی نداره که اونو به خدا ربط بده،آخه میدونی چسبها انواعی دارن،و هر نوعی از اونا به درد یه چیزی می خورن،یا در واقع هر چیزی چسب خودشو داره،به همین دلیل هیچوقت با چسب چوب دو تا آهن رو به هم نمی چسبونن چون گفتم که هر چیزی چسب خودشو داره،چسب انسان به خدا هم دله،فقط دله که می تونه آدم رو به خدا بچسبونه،حالا،اگه این دل تمومش خرج دنیا شد،دیگه آدم با چی می تونه به خدا وصل بشه؟با پول؟با پارتی؟با چی؟هیچی!پس،اینکه خدا دنیا رو با مصیبت ها،رنج ها،تلخی ها تو چشم من و تو تاریک میکنه به خاطر اینه که از دنیا دل بکنیم،و در نتیجه به خودش دل ببندیم.

...و باز می فرمودند:خدا اگه بنده ش رو دوست داشته باشه دو تا فرشته رو با اون همراه میکنه و بهشون میگه یه کاری کنین مریض بشه،یه کاری کنین زندگیش سخت و تلخ بگذره،یه کاری کنین به آرزوهاش نرسه،چون اگه اینجور شد،میاد سراغ من،گذرش به من می افته و اونوقت من تموم گره هاش رو باز میکنم.

حالا رفیق!متوجه شدی راز گره هایی که توی زندگی برات پیش میاد چیه و علامت چیه؟

آره علامت عشق خداست،یعنی خدا دوستت داره،و می خواد تو رو با همین گره ها بالا بکشه،اگه این گره ها نباشه تو توی همین پایین پایینا می مونی،وقتی موندی می گندی،و می گندونی.نمی دونم،دیدی چاه کن ها چه جوری از ته چاه میان بالا؟با یه طناب-اما نه یه طناب صاف-بلکه یه طنابی که پر از گره باشه،و چاه کن همون گره ها رو میگیره و بالا میاد،حالا اگه طناب صاف باشه می تونه بالا بیاد؟نه!

می خوام بگم گره ها و گرفتاری های زندگی هم همینجورند،یعنی انسان رو بالا میکشن،و یادمون باشه که هر چه هست اون بالاهاست،به خاطر همین هست که قرآن میگه:تعالوا،بالا بیاین،یعنی هر خبری هست اینجاست،و پایین هیچ خبری نیست.

در عالم بالاست،تماشایی اگر هست

اصلا یوسف تا ته چاه بود به جایی نرسید به تخت و بختی نرسید و یادت باشد کسی که خودش بالاست میگه:بیایین بالا.وگرنه اگه خودش پایین باشه میگه:برید بالا؟پس اینکه خدا میگه:بالا بیاین،یعنی من بالا هستم پایین نیستم،و وقتی خدا پایین نباشه می دونی یعنی چی؟ینی تاریکی،یعنی ظلمت،یعنی سیاهی،چون خدا خودش تو قرآنش میگه:ا...نور،یعنی من نور هستم،پس هر جا خدا نباشه نور نیست،و هر جا نور نباشه تاریکیه،و هر جا تاریکی باشه ترس و بیم و هراس هست،و هر کی با خدا نبود حتما حتما ترسو و بزدله،و اصلا نگاه به هارت و پورتش نکن،همین سر و صدایی هم که راه می اندازه دلیل بر ترسشه،ندیدی آدم وقتی تویه یه صحرا یا توی دل شب تنهاست از ترس میزنه زیر آواز،میدونی چرا؟

می خواد بگه من نترسم،ولی با این آوازش داره فریاد میزنه که من می ترسم.

رفیق من!قرآن میگه:توی این عالم فقط و فقط یه عده نمی ترسن و بقیه همه ترسو هستن آره فقط دوستان خدا نمی ترسن،چون خدا با اونهاست و به خاطر همینه که خدا میگه:الا ان اولیاء ا... لا خوف علیهم و لا هم یحزنون یعنی یادتون باشه،که دوستان خدا هیچ ترس و حزنی ندارن.

کاش ما هم بتوانیم دوستان خدا باشیم و به خدا نزدیک شویم.

 

نظرات ()



هِی خیالِ نازکِ همیشه تنها!
نویسنده: محبویه جون - شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳٩٠

 

سلام عزیز سالهایِ دوری

با معصومیتِ واژه هایِ سرگردان چه میکنی؟

رویای تازه ای برای تسکین کابوس ستاره ها داری؟

داستان نغمه های کودکی ات به کجا رسید؟

هنوز هم جایی برای من در میان خاطراتت هست یا نه؟

حال من هم بد نیست

تازگی به بهبود مزمن مرگ دچار شده ام

که فقط خدا می داند

رفتنی ام

یا ماندنی.

دیشب

باد اسامی کسانی را برداشته بود

و مضطرب در کوچه ها پرسه می زد

وقتی از کنار پنجره گذشت

غم عجیبی در چشمان اش نشسته بود

مواظب باش!

این روزها گوشی تلفن را که برداری

فقط خبر مرگ عزیزانت را می شنوی.

می گویند

نگاه خیس دریا

سرانجام دل تنگی آسمان را قاب گرفت

و به چارچوب دل اش کوبید

ولی این زمین لعنتی

از لجاجت خود برای بلعیدن آدمی

دست برنمی دارد که نمی دارد.

راستی دیگر در نامه هایت ترانه ای را زمزمه نکن

این جا

دوباره به جان نت های بی گناه افتاده اند

و میان خطوط ممتد ترسناکی حبسشان می کنند

تا به سمفونی آزادی اقرار کنند

خلاصه عزیز دل ام

زندگی ما فعلا

بین یک شایعه و هزاران حقیقت تلخ

در نوسان است

تا ندیدن بعدی مان

فقط یادت باشد

گل های کوچک پشت پرچین را ببوسی

که زاده ی گریه های بی وقفه ی آسمان اند

و در این دیار

تنهاترین واژه من ام

که گاه

حتی مرگ نیز آن را از یاد می برد.

 

خداحافظ قشنگ ام.   

نظرات ()



سالی که گذشت
نویسنده: محبویه جون - دوشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳٩٠

 

راستی در سالی که گذشت چیکارا کردم؟چه بودم و چه شدم؟کجا بودم و اینک کجایم؟چگونه بودم و اکنون چگونه ام؟در سالی که پشت سر گذاشتم چه نکات و درسهای نوین و فصل جدیدی از دین آموختم؟از کدام خواسته ی دل و هوای نفس به خاطر خدا و در راه رضای او دست کشیدم؟

کدام خصلت ناپسند را از خودم دور کردم؟کدام فضیلت اخلاقی و ارزش معنوی را در خود فراهم آوردم؟چه اعمال صالحی را تنها برای خدا و با اخلاص محض خود انجام دادم؟چند بار به زیارت عاشقانه و عارفانه ی مزار اولیای خدا و امامان صالحات رفتم و از این زیارت ها چه توشه ی معنوی گرفتم؟با چه کارهایی والدین خویش را از خود راضی ساختم؟عیادت چند بیمار رفتم؟آیا به بینوایان سرکشی و به محرومان کمک کردم؟کدام یک از بد رفتاری های دیگران را با نیکی و احسان و خوش رفتاری پاسخ دادم؟جند نوبت به جهت اعتقاد به حضور و علم و مبارزه با نفس بر وسوسه های شیطانی غلبه کردم؟چند جلد کتاب خوب و سازنده مطالعه کردم؟چند مسئله لازم و ضروری از احکام شرعی را آموختم؟

من و تو مسئول عمر و زمان،فرصت ها و استعدادهای خویشیم

آیا گذشته مان به امید آینده و آینده مان به حسرت گذشته خواهد گذشت؟؟؟

هرگز چنین مباد . . .

نظرات ()



خدایا مرا کنارمگذار!
نویسنده: محبویه جون - جمعه ۱٢ فروردین ،۱۳٩٠

 

آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید.

روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسید:تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری  نصیب می کند دوست داشته باشی؟

آهنگر سر به زیر آورد و گفت:وقتی که می خواهم وسیله ای آهنی بسازم،یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید،اگر به صورت دلخواهم درآمد میدانم وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را کنار میگذارم همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا!مرا در کوره های رنج قرار ده اما کنار مگذار!

!!!!!!!!!! لحضات اوقات فراغت فرصت بسیار مناسبی است   تا با مطالعه حکایات و داستان ها به خدا شناسی رسید.

نظرات ()



بهار . . .
نویسنده: محبویه جون - دوشنبه ۱ فروردین ،۱۳٩٠

 

نمی دونم نوشتن راجع به بهار غمگینم میکند یا خوشحال.ناراحت از اینکه یکسال دیگه از عمرم رفته یا خوشحال از اینکه می توانم امید داشته باشم که اتفاقات خوبی می خواهد بیفته،اما من همیشه نزدیک سال تحویل سکوت می کنم اما نمی دونم پاداش سکوتم را می گیرم یا نه؟!

دلم می خواهد وقتی کلاه سرم میزارم کلاهی برای باران بهاری که در روز سوم عید توی خیابونها قدم بزنم از رئیس بزرگ ((خدا)) بخواهم که منو به هدف اصلی زندگیم برسونه یعنی بیایید همه با هم دعا کنیم.دعا کنیم که توی این بالاوپایین زندگی توی این بازی کلاغ پر برنده باشیم.برای همه دعاهای خوب بکنیم حتی اگر دیگران ما رو دوست نداشته باشند.اصلا مگه ما چند وقت مهمون این دنیاییم آخرش که باید بریم،چه جوری بریم مهمه؟!!مگه نه؟!!

بیایید دعا کنیم وقتی سوار ماشینمون می شیم تا از روی پل پارک وی رد بشیم یادمون باشد آنقدرتند نریم که هیچی ازمون باقی نمونه جز4 تا انگشتمون که صدامون کنند 4 انگشتی.آخه تا کی باید نیروی انتظامی واسه این انیمیشن ها هزینه کند آخرشم مقرراتی بشو نیستیم.

و در ادامه مسیرمون دعا کنیم وقتی دیر وقت از کنار ایستگاه اتوبوس رد می شویم توی هیچ اتوبوس شبی بچه های معصوم و بی پناهی را نبینیم که دارن از سرما می لرزن و یه آدمی که چند ساعتی بیشتر از خون بازی اش نگذشته گوشواره یکی از این طفل معصوم ها را نکشه تا خرج عملش کنه.شاید اصلا با خودمون فکر کنیم به ما چه که به این فکر کنیم در شهر خبری هست،نیست؟اما نه!شاید بد نباشه قبل از سال نویی به این چیزا فکر کنیم آن وقت یه نگاهی به خودمون کنیم و درست ببینیم و خدا رو به خاطر چار خونه ای که توش زندگی میکنیم،واسه اینکه سالمیم و دستمون به دهنمون میرسه و زیر تیغ فقر گردنمون گیر نکرده شکر کنیم و به عاقبت این راه بی پایان فکر کنیم و عاشق زندگی باشیم و یادمون نره زندگی توفیق اجباری نیست شانسی که خدا بهمون داده و بهتره آن را توی اغما و نادانی نگذرونیم و به جای فکر کردن به میوه های ممنوعه به این فکر کنیم که چطور میشه آنقدر خوب بود که شبیه پری بود شبیه یک پریدخت((شعار دیگه بسه))حالا دیگه میتونید ساعت شنی رو برگردونید و منتظر لحظه تحویل سال باشید و اصلا لازم نیست به بدبختی و بیچارگی هیچ کس و هیچ چیز فکر کنید و به جای آن شکرانه نعمت هامون را به جا بیاریم و نریم تا سال دیگه ستاره سهیل بشویم.

عید باستانی را به شما خوانندگان عزیز و گرانقدر((یه دنیا خاطره))تبریک میگم امیدوارم صد سال زنده باشید و با عزت زندگی کنید.

                  

 

                                        دوستون دارم،محبوبه جون

نظرات ()



عشق . . .
نویسنده: محبویه جون - جمعه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٩

آه که هر کس در هر گوشه و کناری می کوشد تا به گونه ای،گرمای دلپذیر آن را در قلب خود حس کند،مگر خود تو بارها با چشمانی پر از اشک به آسمان چشم ندوخته ای وآهی از دل نکشیده ای؟به راستی چند بار از سر کوچه و خیابانی گذر کرده ای و نگاهی آغشته به درد به آن انداخته ای؟چند بار در نیمه های شب دست به سوی ستارگان گشوده ای تا سوار بر بال رویاهایت لطافت وجود معشوق را بر سر انگشتانت حس کنی؟

 

 

عاشقی دردی که بی آن نه من نه تو و نه هیچ انسانی را که قلبی در سینه داشته باشد یارای گذر دوران زندگانی نیست.دردی است که زیبایی اش را چه آسان می توان در نگاه عاشق دید و نوای امید بخشش را در تپش قلب او شنید.

عاشقی زیباست،همچون لحظه دیدار،عاشقی زیباست . . .

و عاشقی بس زیباست.

فرزانه ای فریاد و گفت:خدا

دیوها نعره می کشیدند:مرگ

عده ای غریو بر آمدند:انسان

مادرم آهسته به من گفت:عشق

 

 

 

 

 

 

 

خدایا توی دنیا به این بزرگی میخواستیم نبینیم ولی دیدیم . . .

نظرات ()



خدا . . .؟
نویسنده: محبویه جون - شنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٩

از خدا پرسیدم:

چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

خدا جواب داد:

-گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر.

-با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.

-ایمان را نگه دار و ترس را به گوشه ای انداز.

-شکایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.

-زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید.

-مهم این نیست که قشنگ باشی،قشنگ این است که مهم باشی!

-حتی برای یک نفر مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی.

-کوچک باش و عاشق که عشق میداند آیین بزرگ کردنت را.

-بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی.

-موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه پایان رسیدن.

-فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریایی بیکران زلال که باشی آسمان در توست.

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »