سلام عزیز سالهایِ دوری
با معصومیتِ واژه هایِ سرگردان چه میکنی؟
رویای تازه ای برای تسکین کابوس ستاره ها داری؟
داستان نغمه های کودکی ات به کجا رسید؟
هنوز هم جایی برای من در میان خاطراتت هست یا نه؟
حال من هم بد نیست
تازگی به بهبود مزمن مرگ دچار شده ام
که فقط خدا می داند
رفتنی ام
یا ماندنی.
دیشب
باد اسامی کسانی را برداشته بود
و مضطرب در کوچه ها پرسه می زد
وقتی از کنار پنجره گذشت
غم عجیبی در چشمان اش نشسته بود
مواظب باش!
این روزها گوشی تلفن را که برداری
فقط خبر مرگ عزیزانت را می شنوی.
می گویند
نگاه خیس دریا
سرانجام دل تنگی آسمان را قاب گرفت
و به چارچوب دل اش کوبید
ولی این زمین لعنتی
از لجاجت خود برای بلعیدن آدمی
دست برنمی دارد که نمی دارد.
راستی دیگر در نامه هایت ترانه ای را زمزمه نکن
این جا
دوباره به جان نت های بی گناه افتاده اند
و میان خطوط ممتد ترسناکی حبسشان می کنند
تا به سمفونی آزادی اقرار کنند
خلاصه عزیز دل ام
زندگی ما فعلا
بین یک شایعه و هزاران حقیقت تلخ
در نوسان است
تا ندیدن بعدی مان
فقط یادت باشد
گل های کوچک پشت پرچین را ببوسی
که زاده ی گریه های بی وقفه ی آسمان اند
و در این دیار
تنهاترین واژه من ام
که گاه
حتی مرگ نیز آن را از یاد می برد.
خداحافظ قشنگ ام.